۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

ایرج گرگین از جاه طلبی من هم ناراحت بود


 بهنام ناطقی

ایرج گرگین --- در گذشت... یادش بخیر - حاصل عمرش زیاد است. قدبلند و خوشگل و خوش صدا و خوش اطوار بود و حالا که از دنیا رفته، دل آدم می گیرد -- و به ناچار به یاد گذشته ها و دورها می افتیم... حالا که می رود، دلم می گیرد... دوستش داشتم؟ شاید! ولی دوست داشتن او، از روی خودخواهی من بود، چون به من محبت داشت، و مشوق و حامی من بود. اولین برنامه تلویزیونی (هفت گنبد در تلویزیون ملی، و بعد زمان و بعد سری برنامه های جشن هنر) را او به من داد. اولین برنامه رادیوئی (عصرانه از رادیو 2) را او به من داد. کار در مجله تماشا را او به من داد. او مرا برد به رادیو آزادی و مجله نیویورک را برایم راه انداخت. البته از جاه طلبی من هم ناراحت بود و اینکه می خواستم جای خودش و بالاتر از او را بگیرم، دل خوشی نداشت و به خودم هم می گفت. استدلال من این بود که بالاخره نسل بعد هم وجود دارد. در طول این سی چهل سال، من همیشه کوچکتر از آن بودم که مشوق و حامی او باشم. ولی لذت می بردم و سود می جستم از اینکه او حامی و مشوق من بود تا وقتی می توانست. این اواخر هم برنامه های تلویزیونی من را نگاه می کرد و حتی گاهی تعریف هم می کرد، که خوب بود، هر چند که دیگر قدرتی نداشت که ترفیعی یا اضافه حقوقی یا چیزی، به من بدهد. از این که به شوخی هایم می خندید یا مرا دست می انداخت، خوشم می آمد. ولی خوب بود که از حمایت من دست برنداشت، خوشبختانه، وگر نه خیلی زودتر از اینها مفلس می شدم و ناتوان در پرداخت اجاره خانه. برای من خوب شد که بیشتر مواقع، با من خوب بود. بعد هم که دیگر بازنشسته شد. یادم آمد بگویم، که با چشمان تر دارم می نویسم این را ولی حواس ام به این هست که وقتی ما در باره رفتگان می نویسیم، همه اش از سر خودخواهی و خودبینی خودمان است. مرگ دیگران و تظاهر به عزاداری، فرصتی است که برای خودمان بازارگرمی کنیم و جلب توجه کنیم. و خودمان را به آدم مرده، اگر کاره ای بود بچسبانیم، که مثلا بگوئیم ما هم کاره ای بودیم. می خواهیم به رابطه ای که با آدم جان باخته داشتیم، پز بدهیم و آن را بزرگتر جلوه بدهیم. مرگ دیگران، فرصتی است برای جلب توجه زندگان به خودمان و اظهار وجود کردن. من هم الان دارم همین کار را می کنم... ولی خوب، ضمن بازارگرمی برای خودم، فرصتی هم هست ولی، که از گرگین، حالا که رفته، پشت سرش، تشکر کنم به خاطر آنچه کرد. بگذار دوستان و آشنایان بدانند که از مرگ ایرج گرگین، دلم گرفته، نه برای او، که مُرد و از این همه مرض و جدافتادگی خلاص شد. شاید حوصله اش هم از زندگی سر رفته بود، برای اینکه زیاد حوصله نداشت، اصلا. ولی من با مرگ ایرج گرگین، یکباره دیدم برای خودم هم دلم گرفته. اینکه مرگ، پله پله نزدیک می شود. حالا شروع می شود تذکره نوشتن برای دیگران، که در صف مرگ، دور و بر ما ایستاده اند و اشاره می کنند که ما را هم سرانجام با خود به نیستی خواهند برد. مرگ آدمها، یادآوری این است که فرصتهای عمر، از دست رفته. اگر قرار بود کاری با این زندگی بکنیم... دیگر وقتی نمانده. و در عمر اگر ارزشی بود، حالا تباه شده.. حتما برای ایرج گرگین هم همینطور بود که در عزلت و بیماری، زندگی هر روز بدتر می شود از دیروز، و هر روز مریض تر و خسته تر هستی از دیروز، مداوای یک مرض، مرض دیگری را تشدید می کند، تسکین یک درد، دردهای تازه می آورد، تا بمیری. از این به بعد، هر چه به طول عمر اضافه شود، بیخودی است، عمر خسته و پیر و مریض به چه درد می خورد؟ هفت هشت سال است که ایرج گرگین، تقریبا مدام مریض بود. هر وقت می پرسیدی حالش را، توضیحات پزشکی می داد. استاد شده بود در باره انواع بیماری که به بدن انسان هجوم می آورد و روی هم تلنبار می شود و با دقت دنبال می کرد معالجات خودش را. وقتی سنی از آدم می گذرد این طور است. به هرحال، مرگ گرگین فرصتی هم هست برای یادآوری کارهای او، و مقامهائی که داشت و زحمت هائی که کشید. خیلی ها مقام می گیرند و کاره ای می شوند، مهم این است که گرگین هر بار فرصتی یافت، سعی کرد کار مثبتی انجام دهد برای فرهنگ کشورش و برای جوانها و برای آنها که رادیو گوش می کردند یا تلویزیون نگاه می کردند. خوب شد که در دوره جدیدی از عمرش، با رادیو آزادی و رادیو فردا، چنین فرصتی را پیدا کرد، و عمرش بیهوده نبود.

هیچ نظری موجود نیست: