محمد نوری زاد
دیشب عروسی بود. عروسی خوبان. عروسی نبود. یک فیلم خوب و خوش ساخت بود گویا. به قول یکی از جوانان مجلس، میشد اسم این فیلم را «باجناقی با کفشهای کتانی» نهاد. که عروس، دختر جناب مهندس محمد توسلی بود. و داماد، از طایفهای که مستحق این عروس و خانوادهٔ سرشناسش مینمود. پدرعروس اما ماهها در زندان بود. با آن کهولت سن. و با سوابقی که داشت. اولین شهردارتهران بعد از پیروزی انقلاب. والبته با طعمی اززندانهای زمان شاه. وزندانهای اسلامی ما. جرمهای زمان شاه اگربراندازی بود، جرمهایی که ما برای او تراشیده بودیم، مضحک تراز مضحک بود: امضای یک بیانیه!
خوشبختانه این حداقل عقلانیت از زندانبان ما زدوده نشده است که به این پدر اجازه ندهند دوساعت مانده به مراسم به مجلس عروسی دخترش نیاید. آمده بود. دوساعت مانده به مراسم از زندان آزادش کرده بود. البته چهل و هشت ساعته. که سر ساعت هشت صبح شنبه برمی گردی. پدرعروس، مهندس محمد توسلی، با چهرهای که درون بیآلایشش دراو موج میخورد به میهمانان خوشامد میگفت. باهمان خوی خیرخواهی و وِزانت بزرگان نهضت آزادی. که بزرگان نهضت آزادی نیز در این مجلس بودند. از پیر تا جوان.
عروس نیز عجبا که ماههای طولانی زندانی کشیده بود. وهنوزنیز باید گوش به زنگ زندان باشد. که بیا و مابقی دوران محکومیتت را بگذران. عروس اما همان بود که خبر زیرگرفتن آن اتومبیل نیروی انتظامی را و کشته شدن یکی از مردم معترض را به گوش جهانیان رسانده بود. جای آن راننده و آن قاضی خالی. رانندهای که آدم کشته بود و اکنون آزاد بود، و قاضیای که دست به زندانی کردنش روان است و همچنان با چرخش قلمش بیگناهان را به زندان درمی افکند و بهشت برین را نیزهمو زن مجاهدهٔ خود نمیپندارد.
باجناق داماد نیز زندانی بود. جناب مهندس فرید طاهری. من اما توفیق این را داشتم که در زندان اوین یک چند وقتی از فهم و ادب فراوان او ارتزاق کنم. دیشب ناگهان خبر درگرفت که فرید نیز در راه است.ای عجب! چه میشنویم؟ من چقدرمشتاق این لحظه بودم. که فرید را ببینم و برای لحظهای هم که شده از تماشای ادب فراوانی که در حرکات وگفتارو اندیشهٔ او خانه کرده بود، محظوظ شوم. گفتند از زندان به منزل رفته تا لباس عوض کند و به مجلس عروسی بیاید.
تا اینکه: فرید آمد. باجناق آمد. باجناق باکفشهای کتانی آمد. و با رویی گشاده و ادب فراوان و اشکهایی که برای هالهٔ سحابی رو به شوهر هاله فرو ریخت. چه آرامشی در صورت این مرد بود. ومن محو تماشای او بودم. خدایا تو خوب میدانی دماوند را از کجا برآوری. من دماوند را در برابر این محفل ساده و صمیمی و پاک، حقیریافتم. جالب آنکه باجناق، برای تعویض لباس به خانه رفته بود اما بعد از تماشای قد و بالای خانه، متعمدانه با همان لباس زندان و با همان کفشهای کتانی به مجلس عروسی آمده بود. جای عماد بهاور و خیلیهای دیگردراین مجلس خالی مینمود.
من هیچگاه طرفدارهیچ حزب و دستهای نبودهام. هرگز. اما چرا طرفدار ادب و انصاف و خیرخواهی هر جماعت و هرانسانی که علَم انسانیت برافراشته نباشم؟ بویژه هموطنانم. و بویژه آنانی که این روزها زندانی جفاها وکینه ورزیهای شخصی مایند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر