صدرالدین زاهد
یک ماهی است مشغول نوشتن مطلبی در باره تآتر ایران هستم، و چون دستی از دور بر آتش دارم، ناگزیر باید همه چی را از چندین نفر پرسید و در منابع گوناگونی جستجو کرد! و شاید این، تنها راه دستیابی به حقیقت و واقعیت باشد. در این کند و کاش بودم که امروز صبح در رادیو بی بی سی گزارشی پخش شد. از وضعیت تآتر در ایران که به راستی اسف انگیز بود.
اینطور روایت شده که در زمان شاه ممیزی تآتر وجود داشته. من نمی خواهم بگویم که نه، نداشته؛ چون شواهد مدللی را شاهد بودم که دلالت بر وجود ممیزی می کرد. اما باور کنید در تمام دوران کارگاه نمایش من هرگز وجود و حضور سانسور را احساس نکردم.
آخر مسخره است که مثلأ نمایشی همانند « خشکسالی و دروغ » کتابش چاپ شود، در جشنواره به نمایش درآید، بعد از آن اجرای عمومی داشته باشد، بعد هم برای بار دوم که به اجرای عمومی گذاشته می شود، باز هم متولیان ولایت صغیر، مردم را ناقص الخلقه تصور کنند و برایشان تصمیم بگیرند که چه ببینند، چه بشنوند و چه بخوانند! دلم می خواهد فریاد بزنم : مردم را آزاد بگذارید، زنده باد آزادی!!
آخر خجالت بکشید! همین چند روز پیش در فرانسه دیوانه مسلمان نامی چندین نفر را به قتل رساند، ولی در همین وضعیت بحرانی اگر من ِ مسلمان زاده بخواهم نمایشی را به صحنه ببرم در هر زبانی که می خواهد باشد، هیچکس مانع من نخواهد شد و من به هیچگونه اجازه نامه ای احتیاج ندارم. این چه آش شله قلمکاری است که برای ملت درست کرده اید : یک بار باید متن را به ممیزان بدهند، بعد ممیزان در طول تمرینها کار را کنترل می کنند، پیش از اجرا ممیزان کار را اره اره می کنند؛ آخر سر هم که این شیر بی یال و دم اشکم برای چندمین بار به صحنه میرود، بازهم پاپی اش می شوند و مزاحمش می شوند. آخر مزاحمت تا کی؟ گورتان را گم کنید.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر