من کیستم؟ وطن گریزی مهاجر که از خشم خانگی گریخته و به امید یافتن کانونی گرم آوارۀ مرز و بوم بیگانه گشته؟ مبارزی که از هراس میله های سنگین اوین و قزل الحصار و کهریزکها، به خیمه های برافراشته در برابر مقرهای سازمان ملل گریخته و با لبان دوخته، ترحم آنان را به انتظار نشسته؟نا امیدی که به امید آینده ای بهتر برای خود و فرزند، از ابهام آتی ایران، بدنبال روشنی پیش رو در غربت می گردد؟ سرخورده ای در ایران، که اکنون با رویای سرافرازی در کشوری دیگر زنده است؟شکنجه گشته ای که می خواهد فریاد دردش را به گوش بیگانگان برساند؟ زندان گریزی که بیگانگی در خاک غربت را، به لمس دردِ هم سلولیِ در وطن اسیر، ارجح می داند؟ مادری که بجای ترنم لالایی و قصه های کودکانه، طفلش را با واژه های بیگانه می خواباند؟ تمدن گم کرده ای که به احیای تمدن خویش در میان تمدنهای بیگانه می اندیشد؟آری، براستی کیستم من؟ من که در خاک وطن، نگاه بیشرمانه مردان دریده را، با منش و کنش خود، به دیدگانی همراه ادب و احترام مبدل می ساختم، اکنون برای ذره آزادی و هجرت به سرای غرب، تن به ازدواجهای قراردادی و توسل به دلالها و قاچاقچیان انسان داده ام! برای تکه ای نان و مأوایی گرم، از جور ظالمان حاکم بر میهن، گریخته و نگاه ملتمسانه به دیدگان دایه های بیگانه دوخته ام. فریاد انا الحق سر داده و از جور و ستمهای حاکمان کشورم، کتابها می نویسم و بر منبرها می روم و خود را مبارزترین مبارزها می خوانم! خود را همپا و همراه دیگر پناهجویان می دانم و دست نیاز سوی همگان دراز می سازم و از همه انتظار کمک و همراهی دارم. به هر انجمن سری و به هر محفل قدمی می گذارم. در هر مجلس رنگی و خود را هم رزم می خوانم. بلکه با اقامت، آزادی خود را پس بگیرم! آری این منم مادر نمونۀ ایرانی، شیر زن پارسی، اما اکنون نمی دانم . . ..باری، همه از خودها گفتم، اما من در این اندک زمان، بسیار دیده ام مردان و زنانی که خود را همراه و همپای دیگر پناهجویان می خواندند و فریاد مبارزه و فعالیت های سیاسی و اجتماعی سر داده بودند و خود را هر آنچه بودند و نبودند، خواندند و نمودند! اما پس از گذشتن از موانع، به یکباره دگر چهره نمودند. نه انگار که ایرانی و همپیمانند! یک جمله بدین تعبیر، سواره را چه نیاز به پیاده؟ به یکباره تمام آن فریادها خاموش و فعالیتها متوقف و مبارزات پایان یافتند! با نگاهی از بالا به زیر، خود را از دیگران جدا ساختند. نه دیروز را بیاد آورده، نه فردا را در نظر دارند. گویی که همچو فرهاد، کوه بیستون را کنده اند! پس آنهمه مرده بادها و زنده بادها، حق و نا حقها و ... برای چه بود؟ برای تکه ای کاغذ و مواجب دولت بیگانه؟ پس آزادی و عدالت، همراهی و انسانیت چرا به یکباره رنگ می بازد؟شاید امروزه قلم فرسایی بر پهنۀ کاغذ و نگاشتن از مرگ برها و درود برها، زنده باد و مرده بادها، حتی گفتن از حق و ناحقها، آزادی و اسارت و . . . یکی از بهترین شیوه های دلیل تراشی برای مهاجرت از ایران و گریز از وطن باشد! در مقابل اما بسیار دیده ام و شنیده ام انسانهایی که در عین سختی و عذاب خود، چگونه سنگ دیگر هموطنان و پناهجویان را به سینه می زنند و برای کمک به همراهان خود، از هیچ تلاش و سختی هراس ندارند. نه از تهدید و تبعید می ترسند و نه از مرگ و تسلیم. آری کم نیستند کسانی که آیندۀ فردی خویش را فدای هموار سازی راه پر فراز و نشیبِ گروهیِ دیگر همقطاران خود می کنند. اینان انسایهایی آزاده اند که نه تنها خود و هدفشان را فراموش نکرده اند، بلکه همچون معلمانی به ما می آموزند که چگونه باید با هم و برای هم زیست. من اگر در کشورم نتوانستم مقام انسانی و آزادگیی را؛ که می خواستم، بیابم، اما اینک می خواهم اگر چه نه همچون آنان، بلکه در کنارشان باشم. از آنان بیاموزم و در زندگی بکار گیرم. اگر چه حکومت جبار و ستمگر ایران همواره سعی در تفرقه و نفاق در بین صفوف مردم داشته و در این راه از هیچ رذالت و پستی دریغ نمی دارد، و همواره با تهدید و ارعاب و نیز با فرستادن افراد خود در میان تمامی اقشار ایرانی، سعی در نفوذ و پراکندن بذر نفاق و بدبینی در صفوف آنان را دارد، ولی ما می توانیم با اتحاد و همدلی، با کمک و همیاری، این علفهای هرز را ریشه کن کنیم و همه در کنار هم یک سنگر مستحکم در برابر نا ملایمات شرایط موجود پدید آوریم.چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار زینب اسمعیلی
منبع پارس دیلی نیوز | | |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر