صدای پدر حسین رونقی بود که آوار شد، صدای بغضآلودی که نمیگذاشت صحبت کند، بغضاش کلماتاش را میشکست. و این صدا
آوار میشد، آوار
چیزی نبود، چیزی بود، کم آوردن، ناامید شدن، خسته شدن از زندانی بودن فرزند، پدر حسین غم داشت. غم عالم
بغضام گرفت، غم آمد، چیزی پیشتر نوشته بودم، خواندمش
و صدای پدر حسین که آخر آمد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر